چيزي شبيه تئاتر
در
سانتي مانتاليسمِ منتقدي مضطرب
به بهانه اجراي نمايشنامه دنيايي شبيه زندگي کاری از ایوب افشارنژاد در 21 اُمين جشنواره تئاتر استاني آذربايجان غربي ، آبان 88 ، از شهرستان تكاب در تالار شمس مجتمع فرهنگي و هنري اروميه
من حيواني درنده هستم و رفتارم در تئاتر چنان است كه در جنگل . بايد چيزي را خراب كنم. به گياه خواري عادت ندارم . اينست كه در علفها بوي گوشت خام و تازه مي شنوم، و روحيه قهرمانهايم منظره هايي هستند پررنگ ، با خطوطي مشخص وهوايي ملموس.تقلاي جنگجوياني كه همديگررا مي درند آرامشم مي بخشد، لعن ونفرينشان ارضايم مي كند،ضجه هاي بدخواهانه ي محكومين تسلي ام مي دهد ، صداي انفجار برايم حكم موسيقي را دارد، حركت بي سابقه وقاطع جاه طلبي ام را فرو مي نشاند و در عين حال شهوت خنده ام را خاموش مي كند. و بهترين خصوصيتي كه در قربانيهايم مي بينم ، غرش عميق و بي انتهايشان است كه از دل جنگل بيرون مي زند، و چون تا ابديت ادامه دارد، در دلِ مردمِ مصمم ، ترس را مي نشاند.
برتولت برشت
بليطي براي گوش سپردن به بيانيّه تحريم تئاتر ، به فروش نمي رود و بسته بودن پرده هم نتوانسته آنچه را كه در پسِ آن است مخفي كند. انرژي نهفته در قلبهايي كه براي تئاتر مي تپد. موادّ به نور تبديل شده اي كه به مانند ليزر ، پرده را برش مي دهند و اَحدي پرده را باز نخواهد كرد ، پرده نمايش مجبور است خود را كنار بزند. (انيشتين هرگونه رايزني و دخالت در اين تبديلات را قوياً تكذيب كرد!!)
مشابهت اسمي اين نمايشنامه با نمايشنامه مرحوم حسين پناهي هم چيزي را عوض نمي كند و پيش داوريها خيلي زود دچار دگرديسي مي شوند و اما تئاتر كه شامّه را مي نوازد و پس از سالها آژير قرمز را براي مركز نشين ها به صدا درمي آورد. همانگونه كه به فاصله كمتر از 48 ساعت ، قلّاده براي سگ مرده ، ناقوس بيداري را براي به خواب روندگان اين شهر نواخته است. خلق و ارايه شخصيتهاي دوست داشتني كه باورهاي جديدي را به گوش ما فرود مي آورد كه ، آقا، بضاعت تئاتر اين استان بسيار بالاتر از پيش فرضها و آمارهاي غلط است كه كم كاري و تنبلي عده اي عافيت طلبِ به اصطلاح تئاتري را با بيانيّه اي ، توجيه كند.
درشت نمايي كاريكاتوري و سياه پردازي با بازيهاي مكانيكي و استريليزه ي بازيگراني كه به دنبال ثبت ركوردهاي گينِس نيستند . ليكن پشتِ بازي هاي در نوعِ خود درخشان ، اصراري ندارند كه در گمنامي به سر برند تا شايد عقده هاي سايكوتيكِ تئاتري نماها همچنان بسته بماند و خنده هاي عصبي ، نفرتي از خود، به خود ساتع كند كه راضي باشند اي كاش ما هم كلبه اي ييلاقي در بلنداي تئاتر تكاب داشتيم و از گَرده هاي نايابِ تئاتر ناب ، استنشاق مي كرديم.
حسِّ پايدار اين پيرنگ ، حسرت است. حسرتي كه دالِّ همذات پنداري را دگرگون مي كند و معنا باخته ، دست و پايمان را نَشُسته روي صندلي سالن ، به غُل و زنجير مي كشد. معناگري كه سكوت را كادو مي دهد . سكوت ناشي از به نظاره نشستنِ ماهها زحمت و تلاش و پشتكار گروه و كُلوني كوچكي كه بي ادّعا تئاتر را زندگي مي كنند. در بدبينانه ترين حالت ، آخر هفته اي بيادماندني رقم خورده است و پشيمان فرسايش زمان نيستيم كه اين روزها در محافل آموزش خاله زنكيسم ، گذشتش هم به دور از اهميت و اولويت است و در قبال اتلاف دقايق ارزشمندِ بدور از بخارات تئاتر ، دچار عذاب وجدان هم نمي شود.
كلي گويي درباره تئاتر تكاب ، براي منتقدِ مضطربي چون من، پارادايم فكري اش را با حوادث حاصل از اين شب نشيني باشكوه آميزش مي دهد و اين استبداد سانتي مانتال ، اجازه پرداختن به موضوعات ديگر را از او گرفته است. خوب نشانه رفته ايد و علايم هشدار دهنده را چشم بسته شليك مي كنيد كه اين اصالت هنر يعني سرايت است به تعداد صندلي هاي سالن ، جاييكه حتي صندلي هاي خالي هم آه مي كشند و به احوالات صندلي هاي اشغال شده غبطه مي خورند كه چرا نبايد شور و شعف تماشاچي ، ما را هم تكاني بدهد؟!] سكوت [نوشداروي درد و اضطرابمان دريكي از دورافتاده ترين نقاط استان پيدا مي شود. پس هنوز چاره اي به بهبود اضطراب و تشويش هست . بايد تفاوت ها را فرياد زد و به رخ كشيد و با نتايج حاصل از عدم تمركز بازيگران مركزنشين- پس از تعريف جوك، خالْ خاله زنك بازيها، مجالس طولاني چاي ، مهمانيها، گردهمايي جهت فيدِ افراد و الخ - قبل از شروع تمرينات ، به قياس گذاشت. البته اختلاف فاحش اين بازيگران در ارايه قابليت هايي چون بدن و بيان ، ناشي از جدي نگرفتن تمرينهاي مركزنشينان نيست ، بديهي است در ايشان با معيّت علم لَدُنّي حلول كرده است!!
گذافه گويي مُحتَسِب ، كج شدن ميخ واقعيات است به هنگام كوفتنش به سندان حقيقت و حقيقت، تئاتر مدرن بَروبچه هاي هنرمند تكاب است . نظمي با موي سپيد و جعد مشكين و اين سپيدي و جعدِ قابل احترام، حاصل كم خوابي ها ، كم گويي ،نظم افراطي و مطالعه و عملگرايي صِرف است. نه پشتِ هم اندازي با پشتِ پا اندازي و پشتك و واروهاي مدام و انتلكچوال ، بر روي تُشكِ اِفِه هاي شبه تئاتريهاي كم سواد!! ] سكوت [تئاتر تكاب در انزوا به سر نمي برد، دچار انديشه هاي دُگماتيك و اثبات گرايي هاي قومي و زباني نيست ليكن محلي از اعراب براي ننه من غريبم بازيها و مظلوم نمايي هاي نژادي ، از خود باقي نمي گذارد و اين گونه است كه ما را دچارجنون مي كند ، جنوني برخواسته از حس مسئوليت پذيري كه تئاترِ نابِ تكاب را به طلايي ناياب با عيار بالا بدل مي كند. بالاتر از مَحَك شبه زرگرانِ مركز نشين كه بدلي جات شكسته خريد و فروش مي كنند.
'3:15 بامداد روز جمعه 15 آبان 88
گروتسكي فراتر از فرامتنها
يا
سگ كُشي با پِرمنگنات پتاسيم
به بهانه اجراي نمايشنامه قلّاده براي سگ مرده نوشته محمد چرم شير کاری از بهاالدین کرمی در 21 اُمين جشنواره تئاتر استاني آذربايجان غربي ، آبان 88 ، از شهرستان تكاب در تالار شمس مجتمع فرهنگي و هنري اروميه
از زماني كه در تابلوهاي نقاشي ، حيوان كنار انسان قرار گرفت ، گروتسك به عنوان رويكردي از درشتنمايي كارتوني، همزماني اضطراب و تناقضات ناشي از بلاتكليفي حسي بين خنده و ترس را در نمايشنامه ها تزريق كرده است. حالتي كه لرزش بين خنده و وحشت را همسان مي كند. اگرراوي نمايشنامه يك دلقكِ حيوان نما است -يا شايدهم دلقك انسان نما- ، ناخودآگاه درذهن تماشاچي و يا خواننده ي متن ، پيماني بسته مي شود -شايد هم نه -كه به قراردادي منجر شده كه قراراست بخنديم!! تنها با اين تفاوت كه ديگر خنديدن به معناي واقعي اتفاق نمي افتد. بلكه ديگر نمي توان از تهِ دل خنديد. گروتسك احساسات ما را از تقابل هاي دوگانه و در تضاد باهم ،به حسِّ دوانگارگي سوق مي دهد، حتي مي تواند در بهترين حالت كه در اين اجرا مشهود بوده است به سه انگارگي بيانجامد ، غم را هم اضافه مي كنم : آلياژي از ترس و شادي و غم و اندوه و خنده و وحشت . بلاتكليفيِ حسّيِ اورژينال!
با باز شدن پرده ، ناخودآگاه ، لباس بازيگر ، حلقه ي غلتان وسط صحنه و آكسسوار به حالِِ آماده باشِ پخش در سنِ نمايش ، نشانه هاي سيركي را به سمت تماشاچي شليك مي كنند و رعايت عناصر و اصول كرئوگرافيك ، نمايش را تبديل به پانتوميمي صدادار مي كند. (اين تقابل متضاد را كاملاً عمدي به صورت يك تركيب وصفي بكار مي برم و از اينكار لذتي غيرقابل توصيف به من دست مي دهد!!! ) در حاليكه هميشه پانتوميمِ معناي صدا يا بهتر بگوييم دالّ صدا را در ذهن ما آف كرده است.
نمايشنامه وابسته به اسامي خواص است كه نقش نشانه هاي فرامتني را در نمايش بازي مي كنند و چون نتوانسته اند در هجو كلمات سگي حل شوند مقام متن را تنزل مي بخشند . نمايشنامه نويس نتوانسته است از دام استبداد اسامي بزرگان و عناصر برون متني رهايي يابد و حتي نتوانسته بر آنها استيلا يافته و آنها را به نشانه هاي خود ارجاع و درون متني تقليل دهد. ترجيع بند احتضار و يا شايد مرگ تنها رگه دراماتيزه متن است كه تماشاگر را در انتظار واقعه اي هولناك در صندلي نگه مي دارد (مخاطب مي تواند تماشاچي نباشد و به عنوان خواننده ، مدتي درگير خواندنِ نمايشنامه باشد) .
حس و آكسيون بازيگر بالاتر از متن پيش مي رود و ما را با فرامتني بنام بازيگر آشتي مي دهد. فرامتني كه به خوبي متن را با شتاب پشت سر مي نهد و از آن عبور مي كند به نحويكه اگر بازي و فضاي خوب و دلچسب را از نمايش بگيريم ، از متن چيزي نمانده و فرسنگها از آكتور ، عقب افتاده است. عنصر تاثير گذار و يا سگِ در حال احتضار ، ترجيع بنديست كه تا پايان نمايش كم رنگ مي شود و ديگر قابل خواندن نيست . بدين ترتيب تنها عنصر دراماتيك متن در اُفت و عدم تقسيم مناسب انرژي بازيگر مضمحل مي گردد و نمايش هيچگاه به اوج نخواهد رسيد. يا شايد هم در خوش بينانه ترين حالت نمايش با اوج شروع مي شود و اين نمودار ميرا تا پايان نمايش خود مرگ را ديكته مي كند.
متن با بمباران نشانه هايي كه شديداً دراماتيك شدن را نشانه رفته مواجه بوده است و اين فاصله گذاري نيست ، لطفاً اشتباه نخوانيد ، براي اقناع تماشاچي كه قبول كند اين يك تئاتر است ، اين نشانه ها بدتر اورا سردرگم و يا سرگرم بيانيه اي مي كند كه اصراربه نقدِ عقلانيت دارد و اين دواي دردِ سگ نيست بلكه درد سگ را افزونتر و دردِ دلِ سگ را كشدار مي كند. اما خوشبختانه بازيگر و همان كارگردانِ تيزهوشِ نمايش نيز اين را به خوبي مي دانسته و با تحليلي ساتيِروار و هزل گونه ، به نشانه ها حمله مي كند و پاچه ي نشانه ها را بدجوري مي گيرد!
طراحي صحنه خلاقانه و با ايجاز كامل است به طوري كه حتي يك ملكول هم بلااستفاده و بي اهميت نيست و با طراحي لباس در هماهنگي و هارموني كامل به سر مي برد. ويولني كه در طول نمايش به ضبط صوت و بهتر از آن به پخش صوت تغيير شكل مي دهد، يكي از زيباترين نوع استفاده از آكسسوار را به رخ مي كشد. كارگردان و همان بازيگر- به زعم نويسنده اين مقاله- متنِ چرمشير را روي صحنه دوباره نويسي مي كند و به تعاليِ متن ،روح دوباره مي بخشد. موسيقي خود يك نشانه نوستالوژيك براي بازآفرينِ نمايشنامه است اما به تمركز بازي كمك مي كند وليكن در برخي مواقع ممكن است به عدم تمركز تماشاگر بيانجامد كه اين امري خطير است و براي جادوگر صحنه ، شكستن طلسم جاوديي است كه قرار است ما را به صندلي پَرچ كند!!!
رضا رجائی ۱۳ آبان ۸۸
جدول اجراي نمايشهاي بيست و يكمين جشنواره استاني آذربايجان غربي
12 الي 15 آبان ماه – اروميه – تالار شمس مجتمع فرهنگي و هنري
|
رديف |
تاريخ |
ساعت |
نمايش |
كارگردان |
شهرستان |
بخش |
راهنماي گروه |
|
1 |
12/8/88 |
16:00 |
كوچه |
علي قبچاقي |
نقده |
مسابقه |
فرخ فهيم |
|
2 |
12/8/88 |
18:00 |
قلاده براي سگ مرده |
بهاالدين كرمي |
تكاب |
مسابقه |
اميد ولي كرده |
|
3 |
13/8/88 |
10:00 |
شب زير درخت گردو |
ناصر نوراني |
مهاباد |
مسابقه |
احمد ظفرنمون |
|
4 |
13/8/88 |
16:00 |
مجلس بي خوابي |
حامد اسماعيل وند |
اروميه |
مسابقه |
احمدظفرنمون |
|
5 |
13/8/88 |
18:00 |
بازيگر و زنش |
سلطانعلي دريادل |
خوي |
مسابقه |
مهراد بوزچلو |
|
6 |
14/8/88 |
16:00 |
اعتراف |
جواد ثريّا |
خوي |
مسابقه |
فخرالدين برزنجي |
|
7 |
14/8/88 |
18:00 |
دوران بي گناهي |
افشين ناصري |
بوكان |
مسابقه |
ايمان رمضاني |
|
8 |
14/8/88 |
20:00 |
دنيايي شبيه زندگي |
ايوب افشار نژاد |
تكاب |
مسابقه |
علي اسماعيلي |
به ما جوانان مضطرب و انديشناك اين دوره انتباه ،صحبت از سعدي و حافظ و فردوسي نكنيد، به مامعني حيات را شرح دهيد... مريض و مضطربيم. دواي دردو اضطرابمان در اين اشعار كه اجدامان را پير كرده اند ، موجود نيست.
تقي رفعت
ما از شعرهاي هومر، دانته ، شكسپير ،فردوسي ، مولوي و حافظ به اين علت لذت نمي بريم كه آنها جهان بيني شعري و فرهنگي اعصار اين شاعران را نشان مي دهند ، بلكه به اين علت لذت مي بريم كه چيزهايي از خود ما ، و وجود انسانهاي اعصار ديگر ، و به طور كلي از حالات و ساخت هاي ذهني نوع بشر و روان شناسي جمعي انسان در آن آثار منعكس است .
رضا براهني
تماشاخانه ها بيشتر به كرسي مادربزرگ مي مانستند كه شايد تماشاگران را راضي كنند كه سرماي انحطاط دهه سي را فراموش كنند. تئاتري هاي متعلق به بدنه درفكر جبران خلاء حاصله دست به كار مي شوند . پس از 28 مرداد 32 ، روشنفكر ايراني به غارهاي انزوا پناه مي برد ويخبندان هنرِ متعالي آغاز مي گردد .روشنفكري كه بعد ازكودتا سر در لاك خويش فرو برده و همين حالات را نيز تشويق مي كند . از اين روشنفكران گروهي با نوشتن توبه نامه و اعتراف گونه هايي در نشريات آن روزگار خود را از عرصه آزادي خواهي و عدالت و ادبيات متعهد دهه بيست رها كرده و به خلوت مي گريزند. خلوتي كه در شعر زمستان اخوان ثالث به خوبي تصوير مي شود. در نمايش اين حركت با سه سال تاخيرآغاز مي شود و با متن بلبل سرگشته علي نصيريان ، زبان تازه با نگرش سياسي و اعتراضي به سيستم و دستگاه حاكمه كنار گذاشته مي شود و قصه هاي عاميانه با طرح مضامين اجتماعي اساس نمايشنامه ها را تشكيل مي دهند. به اين صورت است كه بعد از اجراهاي نصفه و نيمه از نمايشنامه هاي فرنگي توسط گروه هاي تئاتري معتبر چون آناهيتا و باربد و ...، دوباره روح سرگشته تئاتر به جسم نيمه جان نمايش ايراني تزريق مي شود و پروتاگونيست ديگر دل به ژوليت نخواهد داد و آنتاگونيست در مقام زن بابا تنزل مي يابد و نمايش درمامان بزرگ نحيف و قصه گويي به تناسخ مي رسد. اما جالب است بدانيم كه استبداد منتج به انزواي هنرمندان و روشنفكران به استبداد زباني ختم مي شود كه پر شور و باحال و سرگرم كننده است ولي تنها دليل كشمكش ذهن تماشاچي با نمايشنامه هاي آن دهه است بدون در نظر گرفتن ساختار دراماتيك و عناصر نمايشي و شخصيت پردازي كه همه چيز ، اسير و زنداني زبان كوچه و بازاراست. همه مي خواهند يكجور حرف بزنند ، به مانند اينكه زبان همه را فقط در يك دهان محبوس كرده باشي. نمايشنامه ها بدون آكسيون وابسته محض به زبانِ يكسان شخصيتها است و مجموع ديالوگ ها فاقد چندصدايي يا پلي فوني است،حتي از تكيه كلام ها هم خبري نيست كه كاراكترها را از روي جداول تيپ به سمت شخصيت ،كمي هل بدهد.شخصيت متمايزي شكل نمي گيرد تا گاهي تعادلش بهم بخوردو نقاط ضعفش را نمايان سازد. و جويبار همچنان خالي از سكنه است !! هيچ راه فراري وجود ندارد. تماشاچي ميايد تا فقط سرگرم شود . نويسنده ،بازيگر و كارگردان و مخصوصاً صاحبان سالنهاي نمايش كاملاً به اين امر واقفند و نهايت تلاش را درانتخاب و پرورش قصه مي كنند تا تماشاچيان سرشان به اين مسائل گرم باشد و قهراً حكومت وقت هم همين را مي خواست ... تخدير حاصل از سرگرمي با چند سير تخم آفتابگردان به صَرفِ الفاظِ قهوه خانه اي .
سكوت ، تنهايي ، انزوا و بهت دهه سي ، آرام آرام در ادبيات زمانه حل مي شود. بحران هاي سياسي و اجتماعي جاي خود را به قصه هاي ساده روستايي سپرده است .
ميرزا نوروز پينه دوز ميرزا احمدخان محمودي – كمال الوزاره - فراخوانده مي شود .حسن مقدم با جعفرخان از فرنگ برمي گرددو ميرزاده عشقي از گورستان شهدا به پا مي خيزد و اين ارواح سرگردان در نويسندگان دهه سي اشتباهي حلول مي كنند . زبان كوچه و بازار و بهتر بگوييم قهوه خانه و در خوشبينانه ترين حالت زبان سقاخانه اي و زورخانه اي فرصت مناسبي است براي انحراف افكار به سوي ظاهر زبان كه در درجه اول جذاب و زنده و خنده دارمي نويسم نه كميك، است و فرصت انديشيدن و غوطه ورشدن در لايه هاي ديگر را از خواننده يا تماشاچي مي ستاند. براستي كدام لايه ؟!!
رادي فقيد مي گويد:
نصيريان در دهه انحطاط سي خشت اول تئاتر جديد ايران را به نام بلبل سرگشته گذاشت و هالويي نوشت كه در سال چهل و دو هيچ نبود يعني در آغاز كوچهاي عظيم توده هاي شهرستاني به تهران – ما حصل سفيدي انقلاب تقسيم اراضي !!! – يك نتيجه اخلاقي و ضمناً پيام بي ادعا و ساده دلانه اي داشت .
نگاه تند و بي پرواي صادق چوبك در خلق داستان با شخصيتهايي مانند شوفركاميون ، زن هاي هرجايي ، مرده شورها و... در اواخر دهه چهل اسماعيل خلج را از درون تجربيات كارگاه نمايش به سن تئاتر پس انداخت كه پليديها و رنجهاي فرودست ترين آدم هاي اقشار جامعه را به تصوير كشد. مكان بيشتر نمايشنامه هاي خلج در قهوه خانه هاي پايين شهر است. در تقاطعي كه آدم ها به دنبال قوت شب ، همديگر را مي فروشند.تلاقي معتادان،پااندازان،بيكاران، فواحش در رنگ خشن محيط به گفتگوهايي بي پروا مي انجامد و تصويري هولناك از جامعه را پيش روي مخاطب مي گذارد.
خلج در گلدونه خانم يك زبان نيم پز قهوه خانه اي به گنجه ادبيات دراماتيك ايران (ميخواستم بنويسم گنجينه منصرف شدم!) سپرده كه البته از ديالوگهاي خيمه شب بازي هم ناب تر است .
از زبان محاوره اي محمود دولت آبادي درتنگناو خسرو حكيم رابط در آنجا كه ماهي ها سنگ مي شوندوبسياري از آثار متوسط نمايشنامه نويسان دهه سي و چهل به زبان گويا و خاموش گوهر مراد برمي خوريم . مي نويسم گويا كه بيانگر زمانه خويش باشد و مي گويم خاموش از آن جهت كه سمبليك و استعاري است.
دكتر غلامحسين ساعدي تبريزي كه كتاب فيزيولوژي و آناتومي انسان را در صندوق زيرزمين خانه اش به خاك مي سپارد، بعد از واي بر مغلوب ، دعوت ، دست بالاي دست ، چوب بدستهاي ورزيل ، و... يك گاو به دنيا مي آورد. آثار ساعدي نقطه عطفي در بازگشت به دوران تعهد ادبي و نقش اجتماعي هنرمند اصيل است . زبان محاوره و در بدترين حالت : سمبليك فقط يك ابزار براي بيان لايه هاي پيدا و پنهان و دردناك اجتماعي است كه روشنفكر را به گوشه نشيني ترغيب مي كرد. شخصيت پردازي در جنبه هاي روانشناختي و كشمكش ها از حالات دروني خود پرسوناژها آغاز مي گردد. ترديد، بدبيني ، ساده لوحي ، ازخود بيگانگي ، انتقام ، خيانت ، ساده انديشي، تعصب ، ترس ... همه در آثار ساعدي ديده مي شود. زبان روستايي گوهر مراد نكته انحرافي است ، شايد مي خواهد در وهله اول ساده انديشي دُگماتيك ما را برويمان تف كند و بعد از بستن قرارداد، ضربه كاري و سنگين را وارد كند . نمايشنامه هاي ساعدي يك آژير با صداي كر كننده است . يا به نقل از دوستي كه مي گفت : "كسي بوده كه تو كافه نادري روي همه اسم مي ذاشت به او گفته بود:
"بلندگوي عوام !!! "
در اواخر دهه چهل آسيد كاظم محمود استاد محمد هم تُرنا را بر كف دستان بر جيب نهاده ما پايين مي آورد. جايي كه زبان قهوه خانه اي در رعايت اصول پلي فونيك در نوشتن ديالوگها به طور خودكار شخصيتها را به درون نمايش فرامي خواند . آسيد كاظم غايبِ حاضر نمايشنامه است. كه در صفحات نخست نمايشنامه استاد محمد در معرفي شخصيتهاي نمايشنامه نوشته :
آسيد كاظم : مردي است....
اين هويت نامكشوف كه در لايه هاي زيرين نمايشنامه پنهان است ودرديالوگهاي استادانه وچندپهلووتاويل پذير استاد محمد براحتي قابل لمس نيست ،تلنگريست كه در غياب قهرمان حاضر صورت مي گيرد! براي اجتماعي كه قهرمانانش را به زيركت مي چپاندو پوست را به استخوان چسبانده و اين حاصل منفعت طلبي جامعه ايست كه مي خواهد هر كس دستش روي كلاه خود باشد.
اگر نمي خواهيم از استبداد زباني اين گونه نمايشها رهايي يابيم ، اگر نتوانيم زبان گويا و خاموش زمانه خود باشيم ، يك سرگرمي ساز بيش نيستيم و اگر معتقديم هنر سرگرميست نام سيرك بيشتر برازنده تئاتر است. هنر به خودي خود سرگرمي ساز هست اما نبايد سرمان را گرم كند! غفلت ،نتيجه اين پشتِ هم اندازيست و اصرار بر زباني كه ديگر هيچ سنخيتي با افكار مترقي و جريان ساز ندارد دوري از تعهد ادبي و جلوگيري از ايفاي نقش هنرمند زمانه است.
خواسته بودم از رادي هم بنويسم : آنقدر بزرگ است كه در اين مقال جايش نشد . در فرصتي دورتر از گلايه هاي روزمره و خال خاله زنك بازيهاي منتقدانه! به ياد نمايشنامه ي قهوه خانه اي پايين گذر ، سقّاخونه ي استاد .روحش شاد كه نمايشنامه ايراني را از دامِ استبداد زبان باستاني و ارتجاعي رهايي بخشيدو با وسواس زياد به زبان امروزي، محاوره اي وبي تكلف شخصيتهاي صميمي و دوست داشتني نمايشنامه هايش اصرار داشت.
رضا رجائي – آبان 88
زنگها از زدن چشم بسته اند
سالهاست جوخه بوق اشغال مي زند
رويِ خط قالب تهي كرده
آب هم مي ريزي به گلو چسبيده
تيك نمي زند
صداي زنگ دار قورت
كوكم مي كند
تاكِ وز وز
حواليِ دارودسته آهنگران
پتكها پيله مي كنند
خالي مي بندند
مورمورِكشيدن دنداني كه سندان را پك مي زند
ناگهان را
كبريتي خراشيده
خاموش زير ناخن مي دوزد
اينهمه زالو روي كاغذ ول نكنيد
بايد از اول شروع كنم!
رضا رجائي - آبان 88
تكمه هايت كه به زمين بپاشد
تا پيراهني ديگر
صبر مي كنم
براي بردن شكوفه ها
به انبار پشتي
قيچي بايد همين دورو بر باشد!
كابوس من
با
چِك چكِ آب واره ها
از
پوزه ي تراشيده ي شير
به چرك نشسته
در
شرقي ترين ضلع ميادين قرون وسطا
آغاز
نمي شود
كابوس من
به
خونسردي بانوي وِرساي
شتابزده
تا
يالِ تراشيده ي دانتون
از
شيب روبِسپيِري
الهام
نمي گيرد
كابوس من...
قابل شما را ندارد
تكراري است
فرسايشي
بازيگوش
شواليه اي جاه طلب
تهِ خاكسترِ حافظه اي نيم سوز
كابوس من...
مارك داراست
سفيدكننده اي نامرغوب
كاتاليزوري مصمّم
كابوس من...
شاخدار نيست
مدال شجاعت نمي خواهد
آلزايمر نمي گيرد
كابوس من...
تصفيه شده است
تكّه تكّه ي ملاجم را
عادلانه
جيره بندي مي كند
كابوس من
كمي
يخ است
به درد هم خوابگي نمي خورد
از چُرتِ پاره سقوط
نمي كند
به اغماء
نمي رود
به سرگذشت ترشيده اين كابوس
مشكوكم
تو!
بيدارم نكن!
وكالتم را
....
بپذير...
رضا رجائي- مهر88
ترجمه همین شعر به انگلیسی :
Mare Translated to English: Reza Rajaee
My Mare
By pitter-patter of semi liquids
From excoriated snout of spout
In the most eastern
Corner of medieval plazas
Doesn’t dawn
My mare
For cold blood of Versailles’s Lady
Precipitant
Till shaved mane of Danton
From Robespierrian oblique
Is not getting inspired
My mare
At your disposal
Is repetitious
Erosional
Wanton
An ambitious cavalier
Stub of ash of
A parched memory
My mare
Is branded
Inferior whitener
A stalwart catalyser
My mare
Is not cornuted
Wouldn’t like bravery medal
Is not distressed to alzeimer
My mare
Has been urbanized
Rations Fairly
Scrappy of my skull
My mare
Is
A little icy
Is not avail
As a bedfellow
From fragmented snooze
Doesn’t fall
Doesn’t go to coma
To frowzy memoir of this mare,
I doubt
You!
Don’t wake up me!
Vouchsafe
….
My advocacy…
Reza Rajaee
October 19, 2009
ساعتهاي شني را
بدون مجوّز
جلوي سگان خالي كن
در سِرِموني قيرهاي مادر مرده
دانه هاي درشت زمان به گا رفته را
تُف
كن!
به جفت گيري آسفالت و باران مستهلك بلواري راديكال
درختانِ تازه به دوران رسيده
دنده عقب لايي مي كشند
روي سفيد خيابان لاينحل
به جداول انقضاء يافته ي بلاتكليفْ متقاطع
پيش پا افتاده سرگرمند
روي تندروي هاي خطرناكِ هرزه پيچ
به گشادي آسمان بواسيري
به چشمهاي به زير سنگ رفته ي غروب زِناكار
فقط چند كيلومتر به سنگسار
تحريك
مي شود
به عوارض جانبي بزرگراه بالاي دار
به يبوست شبه درهاي مستراب هاي هماغوشي
به سلطانيهاي اِعمال شده در گوسفندان مادر به خطا
بالاي قدِّ كشيده ي برنج هاي تاوَلي شاليزارهاي اتمي
با تك تك كابلهاي فرود آمده بر گُرده ي معلّق پلهاي وطن پرست
زير جوهر نامحسوس گواهينامه هاي عينكي
رويِ عدمْ خلافيِ گاوهاي منجمد ناظر
از پنجره عقبي ازدواج هاي فاميلي
به خون خواهي تعدُّدِ اُرگاسمهاي بنزين سوپر
عليه گازگرفتگي عُمّال چند مجهولي و سيّال
روي معامله دست اندركاران امورباسنهاي لوپزي
به درون سربالائي 90 درجه
شانه به شانه سينه كشِ هميشه در صحنه و عمود پرواز
به خلوت روح دوانگارانه ي مهمان ناخوانده مزارع خشخاش
با پيش درآمدي بر مصرف سرانه ي تا اطلاع ثانوي
به بلنداي منحرفِ دماغْ گرفته ي فلسفي
كوتــــــــــــــــــاه
نمي آيد
به نقد فمينيستي روح بلند و ملكوتي پينوكيوي ساختار شكن
به زور چوب هاي ستاره دار
آدم مي شود
پيرو رايزني تبديل وضعيت مترسك سرطاني از دم خمار
به يمن خون دياليزي پدر ژِپِتو
آدم نمي شود
براي تنظيم باد بادكنكهاي روستايي
به خواباندنِ شاسي ارّابه هاي پشت كنكور
براي تحكيم مواضع هايلايت شده
روي ديوارهاي ولگرد خرده بورژوازي
به درجات زواياي كارشناسان دستْ قيچي
به جرّاحي لوزه هاي سوار بر امواج فركانس بالاي بُزاق
از حال نمي رود
سوگند به بُردِ موثّر تُف مُسري
همه چيز را
به گند مي كشد
از رو نمي رود...
هار شده ام!
ساطور
بزن
سبزيِ مرا
آشي خواهم پخت!
با چند وجب
سُربِ داغ
لازم است
از بايگانيِ راكد
موادِ لازم
تبرئه شوند
نَه
شُسته
بريز
هَمْ
هَمْ
نزن
كاسه سرم را
بشور
كنار بگذار
رشته هاي عصب را
دور كن
از جمجمه ام
داغ تر از آش
اضافه شد
نمك و فلفل؟
به دلخواه شما
مزه نريزيد
نان؟
نداد!
كشكتان را بسابيد
سهمِ من
يك نفس
جا نيافتاده
سر بِكِش
تا سرد نشده
درش را بگذار
جا افتاد
سهم مردم؟
ندا
داده اند...
اصرار دارند به دبير كل جدائي طلبان باسك رو بياندازم و منِِِ وطن پرست ، سروانتس را دست تنها با آنهمه آسياب بادي سوارِ خرِ سانچو راهيِ جبل الطّارق مي كنم.
"آخه كشتي حركت مي كنه فردا ارباب" !
بين سوت نصفه و نيمه رئيس ايستگاه با تكون هاي شتابدار ، لوئيسِ نديد بديد بغل گوشم خرناسه مي كشيد و به نشانه پرستش ، ذكر مصايب شيخ ماركي دو ساد مي خواند و با تسبيح دانه درشتِ بلندش كف كوپه را تي مي كشيد. اگر ذره اي هم روراست باشم كمي هم سرش را به شونه راستم چسبونده بود تا فاصله گوشم تا دهانش به حداقل برسد.
هنوز بهانه ها براي اينكه خودم را به خواب بزنم به حد نصاب نرسيده بود تا به دختر روبرويي به بهانه نمايش تابلو سالوادور دالي محترمانه پسته تعارف بكنم . پس كمي صبر چاشني عصر ميكنم . تا عصرانه ي قطار پيكاسو حتماً دم ميكشد و بيسكوييت هاي خانگي دوشيزگان آوينيون ، تهيه شده از آرد اعلاي استخوانهاي لوركاي شهيد ، كمي خيس خورده مي شود.
درست در نقطه صفر مرزي اسپانيا-فرانسه واگن كمي گيج مي زند و چاي داغ... سه نقطه ي مرموز و دردناكي را پشت سر گذاشتم و از دختري كه دقايقي پيش روي تابلو قِي كرد خجالت كشيدم. سرش را كه بلند مي كند ، مي شناسمش و لحظه ي بعد فهميدم كه ويردياناست . مادرِ مقدّس صومعه كاتوليكهاي مقيم مادريد ، حسابي عذرش را خواسته كه ديگر قرص هاي ضد بارداري به خواهران مقدس نفروشد . كاش خودش مصرف كرده بود و تابلوي گرانقيمت مرا به گُه نمي كشيد.
" عجب "! "بالاخره حضرت آقا با كلّي مقدّمات و موخّرات و سرفه هاي نمايشي و كش و قوسهاي دراماتيك، بيدار شدن" ! بايد از بوي چاي باشد . راستي يادداشت بكنم كه خسارت گوشم رو مطالبه كنم.
تابلو را به سمت لوئيس گرفتم ، البته بيشتر شبيه سيني استفراغ مرحوم لوئي چهاردم بود كه تو اتاق ديوار به ديوار سالن غذاخوري وِرساي نگه داري مي شد و لوئي خان گه گاه محموله جويده و بلع داده شده رو به صورت كاملاً فني ، عمودي بالا مي آوردند و بصورت كاملاً افقي به جهت تجديد طعام به سالن باز مي گشتند.
چشمانش را بين بينيِ عمل نكرده و شقيقه هاي كاهيش چنان مالاند كه گريه اش درآمد و به من دلداري و اطمينان مي داد كه دوستش ، سالي ، حتماً منو حلال كند و من هم قول دادم مطالبات ناشي از خسارت وارده به گوشم رو كان لم يكن تلقي كنم.
در آن عصرانه خاطره انگيز اما بودار ، داشتم جاي سرورم دون ژوان رو خالي مي كردم و همين كه داشت خالي مي شد درِ كوپه باز و بسته شد و پسته هايم ريخت كفِ كوپه و جاي سرورم ديگر خالي نبود و من فقط توانستم به حالش غبطه بخورم كه چرا نمي توانم در نگاه مادگان مثل او تكثير شوم و تا آخر هم ندانستم چه كسي جاي خالي اونو پر كرد.
نگاهي به ساعت انداختم كه عقربه هاش رو دو لپّي بلعيده بود. مي گفت : "اينم يه جور خودكشيه" و شايد هم نه! لابد رهاشدن از تكرار!
" نمي دانيد! عصر بردگي تمام شده است آقا! "
نمي خواستم چيزي درموردش بنويسم ولي خودش داوطلبانه خودشو وسط انداخت . اين رو همون مردي كه جاهاي خالي را پر مي كرد گفت.
مقاومت در پاريس بيفايده بود . هرگز نديده بودم مردي مقابل هتل كازانوا ، با آنهمه نشمه هاي جورواجور بين المللي و جهان وطن ، نگاهش به دستگيره هتل نچرخد.
"نمي دانيد ! برو داخل آقا ! اكازيون است آقا!"
اين را آن مرد داخل قطار كه جاي سرورم رو پر مي كرد هرگز نگفت . يكي روبروي هتل ، كه تا با عصبانيت دويدم و گفتم شما هم آمده ايد جاي خالي را پر كنيد گفت : " نه آقا! من يه ماهي فروش سادم" بعد هم جا خالي داد!
پس از خواب چندين ساعته در معيّت اكازيون هاي جهان وطن ، دمِ ظهر دلم بدجوري براي خرِ سانچو تنگ شد. پيش بيني هام همه درست از آب درآمده بود ، بيشتر ازين طاقت شنيدن فريادها و فحش هاي فروشندگان جنوب شهري ميدان ميوه و تره بار پاريس رو ندارم . راستي گوشم چقدر درد مي كنه . سرم هم همينطور! بليط دو سره ، اينبار يكسره منو به مادريد مي رساند . اما ديگر خبري از لوئيس و ويرديانا نيست . آنها را بغل هم تنها گذاشتم و هرگز جايشان را هم خالي نمي كنم تا درب كوپه باز و بسته نشود و همه پسته هام رو خودم تنهايي مي خورم و درد گوش فراموشم مي شود . سرم هنوز درد مي كنه!
رضا رجائي – مهر 88
آزمايش خونِ شب
مثبت است ...
خاك
بالا مي آوري
بر سَرم
براي ويارت
گنده گوزي خورشيد را
كنار گذاشته ام
گوشهايت را
بگير
بالاي شكم بالا آمده ات
بالا مي آورم
يادم داده
هر بار
شعرم را
روي نوار تستِ حاملگي
تست كنم
غير از
خدائي كه
قرقره كرده اي
هيچ كس
كه لِه شده
زير نشخوار
نبود
سياه شروع مي شود
قاروره هاي كودكي
اغلب
زيرِگنبد نَمور پري
صاف
ايستاده بود
و هر بار
آسماني كه
از مادرِبزرگم
چند فصل
كتك مي خورَد
كبود مي شد
وقتي
حكيم
گنبدِ مينا
را
مي كرد
رضا رجائی- مهر 1388
ران
بر روي ران
بند نمي شود
و تو
مدل نقّاشيِ بندپايان مي شوي
جليقه ي ضد گلوله
نمناكي تارِعنكبوت را
شيرفهم نمي شود
و من
به آناتوميِ قُدامي ات
شك مي بندم
به آن لابيرنتِ بدبوِ محافظه كار
پشت برآمدگيهاي اِستلاگتيت
به آن قنديل هاي معّلق
كه به ريش نيوتن
ليچار مي بندند
چكّه چكّه ي چكمه هايم
قطره قطره سوراخ مي شوند
و از روي تفنّنِ خطرناك
نقب مي زنم
به تعفّنِ دوگانه ات
خجالتِ شيشه ي دئودرانت
قايم مي شود
زيرِ بغلت
و آغوش
از گرفتن
تهي مي شود
پوزيشِنَت را سلّاخي مي كنم
سهم من
از آناتوميِ منحوس
پوستِ دباغي نشده است
و شامِ خوكهاي همسايه
با ماهيچه هاي تو
سِرو مي شود
كمپوزوسيون به دَرَك
ديگ را به گلوله مي بندم...
رضا رجائي – مهر 1388
نامت با انهدام واژه ها نام گرفت و تنت كه دارد با انفجار صدايت ، تنم مي شود ، كسي جدي نخواهد گرفت اين قال را كه ديري است حال شده و حال را هم ،كه قال نمي شود به زور دگنگ هم. مادگي و نرينگي بهانه نقطه شدن است در انتهاي خط بي آغاز نامت ،كشيده برنامم و اين منم ، منهدم در فراسوي كلامِ زنگ زده بهت آلود ، بي هيچ تَركِشي ،كه من ،خاكسترم ،بادَم سپرده اند ، گسترده در وسعتِ تنِ چركينت ، هيچ آبرويي و هيچ اشكي نمي شويَدَم كه حل نمي شوم ،معلق درعَرقَت، پوستت مي شوم ، به گاه نمازِ عصر ، به محراب تنم، به فردا روز، چرا فردا روز ؟برهنه كردم گامهايت ، در تقاطع ايندو مي نوشم جامي سوراخ به افق ميانت ، بانوي عصرِ عريانِ من شدي . لبريز شدي ، سرريز نخواهي شد كه من ،جرعه ها پركرده ام از لبريزِ سرريزِ منهدمت ، گام يا قدمها و قدم يا گامها به ابرها بدوز كه شانه يا شانه هايم حمّال زانوانت گشته به التماس دست يا دستهايم ، تصادمِ خطِ ميانِ سينه ام با قعر ِشيرآبه دانت ، نَفَس نَفَس بِكِش ، تمام كن هواي محصورِ پريشان و شوريده ام، بِكُش منِ منم ، چنگ بزن تنه ام كه با لا و پايين شدن هاي سينوسيِ پردامنه ات به فركانسِ تكانهايم ، زمان ِ وصول ،معكوس مي كند . بگذار جاه طلبيم در خسّت فِراخيِ آن ساغرِ خون آلود ، كمي دردش بگيرد ، انتهاي جام كو؟ شنيدم ! ديدم !خط دارد نقطه مي شود! راستي كه زاويه ي گامهايت نمي توانستم نقاله كنم، دستِ به خواب رفته ام به زير زانوانت به اسارت رفته بود، بهوش باش فريادت را بلندتر مي خواهم بشنوم كه منهدم مي كند واژه منِ عاشق كُشِ معشوقه زا را...آه ...نقطه ام!
رضا رجائی – مرداد 87
سوگْ نوشتي بر ساقي نامهي خُمِ خَمّارْ
زخمهاي پايم مي شمردم ، دودي بديدم برخاسته از پشت كومه اي ، ميكده را يافته بودم ، پاي پياده ، راهِ ميكده و لختي ، نفس هايم بريده بريده. به بارگَهش كه رسيدم دودي نديدم ، اشتباه آمده ام؟ ليك درب گشودم ، جام بدستان ، مست بديدم ، چيده بودندِ شان و قباي ژنده شان ،دورتادور ديوارِ خرابات ، متعفن و خون آلود ، درست آمده ام؟ اذن ورود دادند و چنگ بزم دير زماني بود كه نواخته مي شد . مرا پاي درب بنشاندند و جامي بدست دادند و ساقي بود ،كه پشت به من دور مي شد ، آرام و خرامان ، ساقي را بگفتم خُمار نمي شويم ، جامي دگر! و ريخت و بيآورد و هفت جام نوشيديم و ساقي را خواندم كه اين ميِ ناب نيست كه به مايش مي دهي؟ ساقي مرا فرمود : خُم خَمّاري مراست به منزل ،سي ساله ، خواهي اگر بايست كه سپيده دم آيد . مرا تا دگر روز با تو كاري نيست .
ساقيا ، آرام و خرامان ،جامِ مي بَر كَفَم نِه ، تا شمايلِ نِگارم از جام برون مريزد . حال مجلس ترك گوي و دربِ ميكده آرام ببند. راستي گفتي آن خُم خَمّار كجا بنهاده اي؟ آرام بگو و خرامان رو...
صبح آمده بود ، دربِ ميكده به ناگه گشوديم بيكباره . ساقي بود، آرام بِخُسبيده بر پاي درب ، خشك و خميده چون درخت انگور. صدايي برخاسته بود. خُمِ خَمّارشكسته ديدم بر دستانِ خشكيده اش و ميِ خَمّاركه داشت بر خاكِ پايش مي پيچيد و فرو ميرفت.
دربِ ميكده بشكستم . زان شب ديگر كسي درب نكوفت به مشت . ساقي من بودم و مستان همه بر خاكِ شراب آلودِ پاي دربِ شكسته ام ، رقصان و پاي كوبان ، جامه دريدند.
به فردا روز ، خروسخوان ، مستان همه بر سقفِ ميكده بر دار ديدم ، من بودمو و جامي ، و نگاري ، برون جسته از ساغر، كه چُنين مي خواند : عاشقان همه بر دار نمودي ساقيا ! مي بر تو حرام كرديم . مَشِكَن جام ، به كناري نِهَش و مجلس ترك گوي.
مجلس ترك نگفتم .نگار بر لبِ جام بالا بيامد و بنشست ، جامه از تنم دريد، نگاهش سينه ام شكافت ، خُمِ خَمّار از قفسِ تنم برون كشيد و بر فَرقگَهم بكوفت و سير بنوشيد . شراب جانم سرازير از خطوط تنم. نقش بسته در من ،درختي كه ريشه اش به آسمان خرابات روئيده و من ، كه بر دارم ! خفته آرام و سينه خالي از خُمِ خَمّار ، ..
مرا با هوشياريت كاري نبود . بنگر به گاهِ خُماري كه من ، چگونه بر دار شدم در حلقهي مفقودهي زلفت ، چَنبره بر گلويم ، سوخت گلويم ، نفس ؟؟.... ديگر نَه !...
به خُماري ترا ديدم و در مستي ات خويشتنم بود ، و مست ازخُماريت. با چشم باز، مرا ميِ خَمّار به زير پايت كفايت است ،ليك چشم تو غايت است ، نه ميكده كه خشت و آجرش بوي تعفن مرا نفس مي كشد .
دريدي و رفتي ، جاي نگاهت سيال است بر گلوگاهم . درنگ مكن و مرهمي نِه ، بيخيالِ سينه ام كه خود حكايتي دگر است . مرهمي هست ترا؟ دريدي و رفتي ،سوختي گلويم ،نوشدارو نيست مرهمت ؟ چه ؟ مرهمت نيست ؟ گلويم را هم بِدَر و دريد.
شَقّه شَقّه زبانم ، و تنِ مُثله مُثله ام با شب همي گفت : اي صبح ، شب را به زيرت مَكِش ،اي تاريكي روشنايي مشو و اي تو مرغ سحري ، خاموش بر آشيان بمان ، راستي ، معشوقهي من صبح را دزديده است ....
رضا رجائي – اروميه مرداد 87

عرض تسلیت
هنرمند گرامی
جناب آقای کیانوش احسانی فوت ناگهانی مادرعزیزتان را به حضور جنابعالی و خانواده محترم تسلیت عرض نموده و علّودرجات را از درگاه خداوند متعال برایشان خواستاریم .
پنجشنبه ۲۳ خرداد ۸۷ ساعت ۶ عصر ، روز خوب و بیادماندنی برای تئاتر ارومیه بود . برای ما که ۱۰ روز برای نمایشی خوانی نمایشنامه آوازخوان کله تاس تمرین کرده بودیم نمی تونست روز بدی باشه . استقبال خوب بود . حدود شصت هفتاد نفر !! البته تو یه سالن ۴۰ متری !! انعکاس کارم بد نبود . به قولی کارگرفت ! فیلم و عکس کارم منتشر کردیم. بچه های انجمن ادبی هم بودند :دومان ملکی ، خالد رسولپور، مهدی پیامی فر ، خانم رستمی و ...آقای پرویز سلیمانی اقدم و علی صابر رضائی از پیشکسوتان تئاتر ارومیه و حتی مرتضی پیری همکار و دوست بسیار ارجمندم که در سالهای قبل رئیس مجتمع فرهنگی هنری ارومیه بود. به هرحال هرکسی که یه جور دلش برای تئاتر می تپید ، اونجا بود. آقای نورانی ، عضو هیات علمی دانشکده ادبیات انگلیسی دانشگاه ارومیه هم قبول زحمت کرده بودند و درمورد سیرتحولات جریان آوانگاردِ ادبیات نمایشی دهه پنجاه میلادی موسوم به ابزورد به صورت تطبیقی سخنانی رو ایراد فرمودند ، که از ایشون هم سپاسگذاریم.
بچه های بازیگر زحمت زیادی رو متحمل شدند که به شخصه ازشون ممنون و سپاسگذارم . از بروبچه های نمایش خانه اورمیه و خانه فیلم و تئاتر روژیران هم ممنونیم که امکانات تمرین و احرا رو در اختیار ما قرار دادند.
و اما شناسنامه کار :
نمایشنامه : آواز خوان کلّه تاس
نوشته : اوژن یونسکو ترجمه : داریوش مهرجویی
طراح و کارگردان : رضا رجائی
بازیگران به ترتیب خوانش متن :
میترا آهور....................................................... مادام اسمیت
بهنام حقیقی.....................................................آقای اسمیت
شادی امیری...............................................................ماری
محمد کاظمی .....................................................آقای مارتن
رزیتا پور حسن ...................................................مادام مارتن
احمد ظفرنمون .........................................رئیس آتش نشانی
واینم ادامه عکسها:



روزی روزگاری تئاتر
تئاتر : كالا؟ آري يا نه !؟(قسمت دوم)
اقتصاد در تعريف عام به معناي ميانهروي است و در تعريف علمي، بودجه يا سرمايهاي است كه به صورت كالا يا حجم عظيمي از كالا متبلور ميگردد. همانگونه كه در قسمت قبل گفتيم ، به طور خلاصه يادآور مي شويم : بياييد در اين شهرِ مصرف گرا با اجتماعاتِ ناهمگون و طبقاتِ خرده بورژوايي وكارمند ، زمين داران و ملّاكان و كشاورزان نسبتاً مرفّه ، تئاتر را به عنوان كالايي در نظر بگيريم كه بازاري براي عرضهاش ، غير از محافل خيلي خاص ، وجود ندارد و ليكن درصدد هستيم بازارِ گرمي برايش براه بياندازيم. در علم اقتصاد نيز تحليل شكل كالايي، مقدّم بر بيان اشكال و پديدههاي ديگر اقتصادي است وطبق قوانين اقتصادي بايد درصدد ايجاد تقاضا براي اين محصول باشيم. كالايي (هنري!)كه حاصل تعامل جسمي و ذهني انسان است در زمان و مكان مشخص با تكيه بر خلق دوباره اثرِ ادبي دراماتيك .
درنتيجه، اگر به تئاتر به عنوان كالايي هنري (Artistic Production) بنگريم كه از ابزار و لوازم سخت افزاري و نرم افزاري مختلفي در دورة توليد (Production Period)بهره مي برد ، اين نكته را ياد آور مي شويم كه همانند هر كالا و محصول ديگري بايد قابليت مصرف و سودمندي لازم را داشته باشد، بنابراين اگر بخشي از نيازهاي روحي ـ رواني ما را تأمين ميكند، ميبايست همانند هر كالاي ديگري نرخ بازگشت سرمايه (Return On Investment)و ميزان بهره اقتصادي(Economic Profit) آن را مورد توجه قرار دهيم. هيچ سرمايه گذار(Investor) و يا توليدكنندهاي بدون توجه به سودآوري و ارزش افزوده ، دست به توليد فراوردهاي نخواهد زند[*].
مشكل ديگري كه به نظر مي رسد اينست كه ، به دليل عدم تبديل كالايي به نام تئاتر به محصول ديگر و عدم امكان معامله پاياپاي، مساله كمي دشوار مي گردد. بدين صورت كه در يك فعاليت اقتصادي ساده ، مشتري پولي را در ازاي بدست آوردن كالايي معاوضه ميكند. كه اين كالا و يا محصول قابل معامله با كالاي ديگر و يا قابليت تبديل دوباره به پول را دارد. ليكن در تئاتر تماشاگر پولي را مي دهد و بليط تهيه مي كند كه پس از مصرفِ كالاو تماشاي تئاتر، قابليت تبديل مجدد به سرمايه را ندارد و همين است كه مساله را كمي پيچيده تر ميكند و به اين فكر فرو ميرويد كه آيا واقعاً تئاتر يك كالاست؟ مردم بهعنوان مخاطب تئاتر پولي را صرف چيزي ميكنند كه بازده كالايي و سودمندي مادي ندارد.
چگونه مي توان مردمي را كه سودي عايدشان نمي شود، به پاي تماشاي نمايش كشاند؟ اين همان سئوال بعدي است كه بايد پرسيده شود. در وجوه اوليه بايد با روحيات جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم آشنا باشيم . تركيب قومي و زباني و درصد طبقات مختلف اجتماعي مهمترين بعد مطالعاتي آماري اين قضيه خواهد بود .
در شهري به مانند اروميه تحليل آماري و تعيين شاخص هاي مطالعاتي به لحاظ تنوع قومي و زباني و مذهبي و اختلاف و شكاف طبقاتي در توزيع و پراكندگي جغرافيايي شهري ، بسيار كار مشكلي است . به نظر مي رسد اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي با تعريف پروژه مطالعاتي فوق و با تعيين جامعه آماري ، از سازمانهايي است كه بايد در حل اين قضيه پيش قدم شود. و نتايج اين مطالعات به متوليان امور تئاتر ارائه تا مورد بهره برداري قرار گرفته و در برنامه ريزي هاي راهبردي مورد استفاده راهبران واقع گردد. طراحي پرسشنامه ها و پي بردن به علايق و سلايق قوميتها و طبقات مختلف جامعه بسي مفيد خواهد بود و حتي بخش فرهيخته جامعه در امور نرم افزاري ، گروه سرمايه داران در امور سخت افزاري و اسپانسري و طبقه پولدارِ فرهيخته در دو جهت مي توانند اين سودمندي را تضمين نموده و با اقدامات و عكس العمل به موقع از ورشكستگي چرخه توليد جلوگيري نمايند.
همانگونه كه تنوع محصول يكي از اركان بازاريابي و به سود رساني يك بنگاه اقتصادي است ، تنوع توليد آثار نمايشي نيز مي تواند حضور تماشاگران با گرايشهاي مختلف را تضمين و بيمه نمايد.
ادامه دارد...
[*]براي كسب اطلاعات بيشتر مراجعه كنيد به مقاله اقتصاد در تئاتر نوشته دكتر فرشيد ابراهيميان چاپ در مجله صحنه شماره 24
روزي روزگاري تئاتر
پیش درآمدی نوستالوژيك برتئاتراروميه ازمنظرآسیب شناسی افراطی(قسمت اول)
روزي روزگاري در اين شهر بازار تاناكورا آتش گرفت و كساني را ديديم كه بر سر و روي خود مي زدند و گيسوان خود مي كندند و گونههايشان را با ناخن ميخراشيدند و عجب آنكه در شهر عزاي عمومي اعلام نشد . اما در سالهاي نه چندان دور قبل از آني كه سينما آزادي تهران در شعله هاي آتش مبدل به تلي از خاكستر گردد ، سينما فرهنگ اروميه ( نانسي سابق ) آتش مي گيرد و كسي به روي خود نمي آورد و حتي ككش هم نميگزد . سالن سينمايي كه به نوعي تمامِ خاطراتِ كودكي و نوجوانيم ، از سينما رفتن و فيلم ديدن گرفته تا جشنواره هاي مختلف شعر و تئاتر و... را باخود به هوا برد و سنگ قبري از خود بجا گذاشت. فيلمهايي مثل اتوبوس يداله صمدي . مترسك حسن محمد زاده ، اجاره نشینها و هامون داریوش مهرجویی، با گرگها مي رقصد كوين كاستنر و آخرین امپراتور برناردوبرتولوچي و حتي اجراي نمايش بازرس نيكولاي گوگول به سال 67 كه يك اتفاق عجيب و باور نكردني بود. قسمتي از فرهنگ اين شهر در سينما فرهنگ تبديل به خاكستر شد .از مقايسه اين دو آتش سوزي مي توان نياز مردم اين شهر به پوشاك دستِ دوم در كولونيِ عظيمِ تاناكورا و نيازشان به فيلم و فرهنگ و شعر و زبانم لال تئاتر ! را مقايسه كرد. خانه فرهنگ اروميه هم كه روزگاري باز نه چندان دور گهگاهي شاهد اجراي تئاتري در ژانر كودك و نوجوان و يا گاهي بزرگسال بود نيز با بي عنايتي مسئولان وقت روبرو شد كه به جهت كوبش تقديمِ مالكانش گرديد. صحنه اين تالار زماني بس دور در زير پاهاي هنرمندان بزرگي چون آتش تقي پور ، سيامك اطلسي ، ابراهيم آبادي ، خسرودستگير ، بهمن احمري ، قاسمي ، عزيزي و پسران و... كم آورده بود و چوبهايش لق شده بودند. يادم مي آيد در سال 65 كه من در كلاسهاي خوشنويسي تالار فرهنگ تلمّز ميكردم ، آقاي جواد خدادادي از بازيگران تئاترِ كشور كارگاه بازيگري برگزار كرده بود كه من با كنجكاوي كودكانه گهگاه گوش مي ايستادم و سري به داخل كلاس مي كشيدم . از آنروزها فقط فخرالدين معصومي بيادم مانده است كه در فيلم ايستگاه يداله صمدي نقش خنثي كننده بمب را بازي كرده بود و ديرزماني است با همسايه روبرويمان رفت آمد داشته و دارد . چه با مسمّايند اين دو! سينما فرهنگ ! خانه فرهنگ !! دو مكان فرهنگي را كه از دست داده ايم. تا اينجا را داشته باشيد.
مردمي كه حاضر نيست براي رفتن به سينما بليط تهيه كند و براي ديدن فيلمهاي سينمايي درجه ب و ج ايراني و هندي ، دست به دامن دست فروشها و سوداگران لوحهاي فشرده مي شود . شما مي خواهيد با اين زير ساخت فرهنگي در مورد تئاتر هم صحبت كنيم . جايي باقي نمانده است دوستان . حتي روزنهاي . مردمي كه بزرگترين نمايش زندگيشان ، جمعه ها ، گردش در روستاي بند و پارك كردن ماشينها در كنار خيابانِ بند و تخمه شكستن و به نمايش گذاشتنِ خود و چشم چراني است . وه ! چه نمايش باشكوهي است براستي . با اين مردم بايد با صراحت لهجه سخن گفت . زيرا هيچگونه كنايه و استعاره ادبي و انتراع هنري را نمي خواهند كه متوجه باشند . شعر يعني چه ؟ وقتي مي توان سخني را به صراحت گفت چرا بايد شعر بگوييم ! وقتي سيديهاي حميدِماهيصفت ناياب مي شود و ستاره يا اسطوره بازيگرياش حسنكيشي است . شما اگر بخواهيد از هنرِ فرهيختگان سخن برانيد كه به بيراهه رفتهايد. مگر نه اينست كه مردم حوصله پيچيده كردن مسايل را ندارند . وقتي با اوشينِ سالهاي دور از خانه همسان پنداري ميكنند و بر روح ساموراييِ پدرِ هانيكويِ داستانِ زندگي رحمت ميفرستند و دلشان براي يانگومِ جواهريدرقصر ، قيلي ويلي مي رود ، بنده بيجا ميكنم در مورد تئاترحرفي زده باشم . كما اينكه متاسفانه نادر افرادي كه به نوعي خود را متولّيِ اين امر ، يعني تئاتر مي پندارند نيز دچار اين چنين ابتذالاتي هستند.
چگونه مي توان از ابتذال مردمي كاست كه براي اعلامِ عمومي و القاي سريعِ ماشيندار شدنشان ، پلاك ماشينِ صفرشان را تا يك ماه پشتِ شيشه عقبِ ماشين قرار مي دهند و نايلونهاي صندلي ماشين را نمي كنند و حتي روي نايلونهايِ كارخانه نيز روكش مي كشند و به روستاي بند مراجعه كرده و به سببِ متبرك نمودن ، اتومبيلشان را با آب شهرچايي غسل تعميد مي دهند!؟
مطمئن باشيد نمي شود با نگرش و ابزار هنري سلايق مردم اين شهر را تغيير داد و سطح اغناي دروني آنان را بالا برد . به طور مثال در فرانسه تئاترِ بولواري و در نيويورك تئاترِ برادويي بوجود آمده بود كه بزرگاني چون يونسكو و بكت و ادوارد آلبي و سام شپارد احساس مسئوليت كرده و با شنا كردن در خلاف جهت آب بنيادهاي تئاتر كلاسيك را كه ايبسن لرزان كرده بود ، فرو ريختند و تئاتر آوانگارد را بنيان نهادند . دراين شهر بايد در وهله اول به جهت فراگيري امر ، كالايي با درجه مصرف عمومي توليد شود حتي اگر اين كلمه عمومي به معني خاص كلمه ، شامل اقشار تحصيلكرده و با سواد جامعه باشد.
چه بايد كرد ، سئوالي است كه بايد پرسيده شود . بياييد در اين شهرِ مصرف گرا با اجتماعاتِ ناهمگونِ و طبقاتِ خرده بورژوايي كارمندي و زمين داران و كشاورزان نسبتاً مرفّه ، تئاتر را به عنوان كالايي در نظر بگيريم كه بازاري براي عرضهاش ، غير از محافل خيلي خاص ، وجود ندارد و ليكن درصدد هستيم بازارِ گرمي برايش براه بياندازيم. بايد درصدد ايجاد تقاضا براي اين محصول باشيم. كالايي (هنري!)كه حاصل تعامل جسمي و ذهني انسان است در زمان و مكان مشخص با تكيه بر خلق دوباره اثرِ ادبي دراماتيك .
يكي از مشكلات اساسي آنست كه تئاتر نه به مثابه يك فيلم سينمايي ،بلكه فقط و فقط در محلِ عرضه اش قابل مصرف است و فيلمِ تئاتر به درد مخاطب نمي خورد. شخص نمي تواند تئاتر را در جيبش يا كيفش گذاشته و زمان و مكان مصرفش را خود تعيين كند.آيا در شهر، مكاني براي مصرف اين كالا تعبيه شده است؟ غير از تالارِ شمسِ مجتمع فرهنگي و هنري اروميه كه به امكانات كم و نسبي مجهز گرديده ، تالار يا سالني مناسب اين امر نمي باشد و يا تقريباً وجود ندارد. پس فعلاً خوشبختانه يك محل براي تعبيه بازارِ نمايش پيدا شد . وليكن خط توليد تئاتر مشمول هزينه و مرور زمان و نهايتاً تجهيز كارگاهي است كه بتوان چرخهايش را به حركت درآورد . دروهله اول نيازمند نيروي كار خواهيم بود . نيروي انساني متخصص و نيروي كار ساده . در عين حال كسي كه مسئوليت راهبري اين امر به عهده اوست همزمان نيازمند تبليغ و بازاريابي كالاي مورد نظر خواهد بود و از همه مشكلتر اينكه بايد با شگردي خاص ، مخاطب را به جهت مصرف ، تا پاي كارگاه بكشاند . البته با يادآوري اين مساله كه كالا همزمان با حضور مخاطب توليد خواهد شد و همه مراحل قبلي به نوعي پيش توليد كالا محسوب مي شود.
ادامه دارد....
سمبوليسمِ ناتورال
و يا گامِ معلّقِ اخلاق
به يمنِ خوانشِ نمايشنامهي از تولد تا تولد اثرِ علي صابر رضايي در نمايشخانه اروميه
شايد اين مثال يا داستان مشهور اصالت دهندگان بر وجود را شنيده باشيد:
"روزي يگانه پسر بيوهاي پير ، سخت بيمار و سالخورده را به جبهه جنگ فرا مي خوانند و فرزندش كاري نمي كند جز اينكه بر سر دوراهي بنشيند و قضايا را سبك سنگين كند . اگر به جنگ نرود ، به وطن خيانت كرده است و اگر راهيِ جنگ شود مادرِ خويش را بيكس و يالقوز و بيمار رها كرده است. پس تكليف چيست ؟ مامِ وطن و يا مامِ خويش؟ به فرض اينكه جبر ، امرِ محال است."
درست حدس زدهايد . ما نمي خواهيم در خصوص اسطوره ايمان ،ابراهيم خليل الله سخن برانيم كه همانا اگر رساله وزين و ثقيلِ ترسولرزِ كيركيگار را تورق كنيد، به واقع بر اين موضوع فائق خواهيد آمد و ليكن صحبت از اخلاق است و به مخاطره افتادن اخلاقيات و نظريه تعليق اخلاق ، جاييكه برون از درون برتر جلوه مي كند و ظواهر بيروني و اعمال و حركات ، چونان غولي گرسنه درونياتِ پنهان را به خود مي بلعد.
اخلاق را نمي توان عينِ ايمان دانست ، كه در ايمان ، درون برتر از برون است و در اخلاق عكس آن . اخلاق ظاهر فريب و متظاهرانه و رياكارانه عمل مي كند . شما ممكن است به دليلِ رعايت مسايل اخلاقي در يك جامعه شهري متمدن ، دروغ هم بگوييد ولي اطمينان داشته باشيد در صورت مومن بودن ، اين امر محال ، و حتي ممكن است به جرمِ اختلال در نظم عمومي ، زنداني ، دستگير و يا حتي اعدام شويد.
اخلاق در زندگي روزمره غرايز را به كناري مي نهد و اين وحشتِ ناشي از تمدنِ شهر نشيني است كه في الواقع به يك پارادايمِ مطالعاتيِ جامعه شناختي مبدل مي گردد. غرايز ، در درجه اول امري است خصوصي كه در فرديت افراد متبلور مي گردد . ولي در مقابل ، اخلاق در وجه عمومي قابل بررسي است و در وجه خصوصي متجلي نمي گردد. معيارهاي اخلاقي ، حقوق شهروندي و نيازهاي مدني متضمنِ سلامت جامعه پنداشته مي شود و ليكن اگر فرد امكان دسترسي به فضاي لازم در زمان مشخص را نداشته باشد ، فشار اسمزي ناشي از درون ، برون را ملتهب و متورم مي سازد و در لحظه اي كه قرار است غرايز فرد به اثبات برسد، به سانِ بادكنكي ، برونِ فرد را مي تركاند و كثافتِ ناشي از اين انفجار از سرو رويِ شاخصه هاي اخلاق آويزان مي گردد .
درون را وجه فطري و ناخودآگاه بناميم. برون را وجه اكتسابي ، يا خودآگاهي از نوع فرويدي آن كه در گفتگوي درون با برون ، سنتزي به نامِاخلاق ، به حاكميتِ برون ايجاد خواهد شد. فرويدِ پير برخلاف يونگِ جوان ، دفعِ موادِ زايد را نيز يك لذتِ جنسي از نوع نيمه آگاهِ آن مي داند كه فرد براي رسيدن به اين لذت است كه اين پا و آن پا مي كند و گاهي از شدت فشار ، چشمانش را بسته و زبانش در دهان نمي چرخد و صداهاي ناجور از خودش ساطع ميكندكه آنرا به خودآزاري يا مازوخيسمِجنسي تعبير خواهيم كرد.
آيا هويت همان وجه برون گرايِ فرد است كه از درون تراوش يافته و پوسته برون را شكافته است و يا برعكس؟
بگذريم ... تشخصِ فرد با فشارِ ناشي از رفع حاجتِ روزانه در پردهاي از ابهام قرار مي گيرد. در مكاني كه از قضا آبريزگاهِ يك تماشاخانه است . در زماني كه پارتِ اولِ نمايش به اتمام رسيده و اعلام گرديده بود : 5 ، 10 ، 15 و يا 20 دقيقه آنتركت ! فرد با همان محدوديتِ امكان ورود به فضاي خصوصيِ W.C. ، به جهت رعايت شاخصه هاي اخلاق ، مواجه شده كه چاشنياش انتظار است . اما نمودار تحمل او تا به چه حد است كه بتواند از تعليقِ اخلاق جلوگيري و از شانِ و پرستيژِ اجتماعيش كاسته نشود. آنجاست كه با رسيدنِ نمودارِ مقاومتش به نقاط بحراني ، كلامات قبيحه بر زبان جاري مي سازد و نهايتاً شلوارش را زرد مي كند به قولِ دوستان .
سئوال اينست : چرا بايد اخلاق در زير زمين تماشاخانه ، پايش از زمين كنده شود و در هوا معلق بماند . چونان كه نمايش گامِ معلقِ اخلاق به همراهي و همصدايي سرفه ها با كوكِ متفاوت و فواصل و نت ها ي نامتشابه ، سمفوني انتظار را مي نوازند و شخص چاق نمايش به يكباره در نقطه بحران ، اعلام انزجار عمومي مي كند و حكم به نابودي اخلاق ميدهد.
اما نگاهِ سمبوليكِ من در فضاي طبيعت گرايانه و واقع گرايانه افراطيِ نمايشنامه ، خوانشي دوباره از داستانِ آفرينش است. ابليس توانست آدم را به توسط حوا اغوا كند و شيي به او بخوراند كه آدم ، شرمگين از پي بردن به برهنگي خويش ، چه مظلومانه از بهشت رانده مي شود تا رنج ناشي از دانستن را بر دوش كشد . به تعبيري دگر ، خوردن همان شبهِ ميوه ، نتيجه اش تا چند ساعتِ ديگر از لحاظِ جبرِ بيولوژيك و سوخت و ساز بدني، به راه افتادنِ سيستم دفعِ بول وغايط است. كه بهشت را مكانِ آن امر نباشدو آدم به جهتِ دفعِ زايدههاي ناشي از شعور و آگاهي است كه پايش به زمين باز مي شود.
نمايشي كه در بالا در حالِ اجراست ، بهشتِ آرزوهايِ انساني است كه عقده هاي خود كم بيني و حقارتِ ناشي از آنرا با ديدن تراژدي ها و كمدي ها و درام ها و ديگر گونهها ، فراموش مي كند. اما همين غرايز يا همان وسوسه هاي درون به سراغش مي آيند و ناخودآگاهِ او را به سوي خود آگاه مي كشند و اين بهشتِ تكرار شونده بر روي زمين را با انفجار بمب ناتوراليستي به جهنمي بدل مي سازند كه فرد ديگر يادش نمي آيد از كجا آمده و در بهشتِ طبقه بالا چه خبر است و آمدنش بهرچه بود؟ مگر مي شود كسي با غرق شدن در آبگيرِ غرايز بگويد :
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
حتي خواجه شيراز ،حافظ هم در آغاز خواسته فراموش كند كه از كجا آمده است و هي باده گساري مي كند و ليكن دليلش را نمي تواند فراموش نمايد :
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
و در ادامه واقع بينتر ميشود :
در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
عشق همان ابزار اغواي آدم است به خوردنِ ميوه آگاهي كه آتشي به پا مي كند و ابليس به طريقِ عشقِ حوا به آدم يا بهتر بگوييم آدم به حوا است كه قاپِ آدميت و فرديتش را مي دزدد و گندم و سيب يا هرچه كه نام مي نهيدش ، به وي مي خوراند و به محض خوردنش به ناآگاهي خود كه همان برهنگيِ شعور و آگاهي است پي مي برد .
محدوديت هاي اجتماعي همانندِ بسته بودن درب دستشويي هاي تماشاخانه به هنگامِ نياز است كه فرد را از حالت انساني و اخلاق گرايش جدا ساخته و بعد فطريِ غرايزش را بيدارتر و شعلهورتر و جامعه را به فساد و تباهي و انباشت كثافات رهنمون مي سازد. وليكن اين همان انسان است كه تا گشودن دوباره درها صبر پيشه مي كند و استقامتش از نجابتِ اوست . فردي كه به دنبالِ لذت است براي يافتنِ عظمتِ خويش ، خلاقيتِ متجليِ هنر نابي چون تئاتر را مي ستايد ولي اين نمايشِ زندگي است كه با خطي ترين و مبتذلترينِ ميزانسها ، او را به نقاطِ پستِ اجتماع تبعيد مي كند و آزادگي و آزادي و فرديتش را سلب مي نمايد.
اين انسان ، هنوز هم در مواجه با دربهايِ بسته دستشوييهايِ تماشاخانه نمايشنامه آقاي صابر رضايي ، اميدوار به باز شدن حتي يك درب و نااميد از بازشدن دربي كه رويش به صراحتِ نوشته :
"خراب است" ، اين پا و آن پا مي كند!